|
تلخ مثل عشق | ||
|
دلم برای دوستام تنگ شده بود خیلی وقت بود دست از نوشتن کشیده بودم
امیدوارم فراموش نشده باشم
[ یکشنبه 16 مرداد1390 ] [ 10:51 ] [ نیلو ]
... او رفته بود رد پایش روی دل جا مانده بود..! [ شنبه 1 آبان1389 ] [ 12:3 ] [ نیلو ]
[ دوشنبه 10 خرداد1389 ] [ 17:12 ] [ نیلو ]
پر از هفت سالگی ام پر از وسوسه های بازی من می ترسم از دستهایی که می کشند قدم را واز سخن که بادبادکم را... باز می کردم و باز کودکی هفتاد ساله با گردی سپید لا به لای موهایش وچشمهایی تر که پدر می آید پدر در باران... پدر باران شد...
[ پنجشنبه 19 فروردین1389 ] [ 1:23 ] [ نیلو ]
صدای آواز گنجشکها عطر دل انگیز رزها تمام وجودم را به وجد می آورد دستانم را بی اختیار در هوا رها کرده ام و می چرخم ماهی های داخل حوض آب به دیوانگی ام می خندند...و من نیز می خندم چه بی تو قعانه… نسیم بهاری میهمان حیاطمان شده است و موهایم را نوازش می کند ... مادرم تازه حیاطمان را آب و جارو زده است ... و بی بی جون ... بی بی جون با آن چارقد بلند گلدار سفیدش گوشه ای از حیاط نشسته است و قل قل سماورش را راه انداخته، تسبیه به دست ذکر و صلوات می گوید و هر از چند گاهی به شیطنتم می خندد و هر از چند گاهی نیز اعتراض می کند((دختر انقدر ورجه وورجه نکن ... ماشالا این همه قد کشیدی اما... امان از دست تو...)) و من فقط می خندم و نگاهش می کنم صورت گرد و پهن بی بی جون پر از نور و آرامش است در دل می گویم: خوش به حالت بی بی جون ... چقدر به آسمان نزدیکی. سپس به آسمان نگاه می کنم ... آبی و صاف... زندگی پر از عطر خداست... فرشتگان به من لبخند می زنند ... نه خواب نیست... فرشتگان دارند لبخند می زنند... [ چهارشنبه 18 فروردین1389 ] [ 1:13 ] [ نیلو ]
|
||
| [ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : Night Skin ] | ||